متن های عاشقانه

عاشقتم
به من گفت بيا . . . به من گفت بمان . . . به من
گفت بخند . . . به من گفت
بمير
آمدم . . . ماندم . . . خنديدم . . . مردم.

خدایا !به التماس تو به درگاه تو
به همه ي دعاهاي من
تو ميدوني تو
همه چي رو ميدوني
تو فقط تو مي توني
داغون شدم ديگه تحمل و طاقتشو
ندارم
منو ببر پيشه خودت
طاقت حرفاشو نو ندارم طاقت ناباوري هاشون
همه شون مثه همند هيچ كدوم واسم تك نيست
به جز خودش ... به جز
خودش
پس چرا چرا چرا؟؟؟
چرا خدايا چرا بنده گانت و به حال خودت رها
كردي و رفتي چرا منو قال گذاشتي
چرا منو نبردي چرا
چراچراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟
تنها
اميدم نااميد شده از من ميدونم از صداش اينو مي خونم
از طرز حرفاش
خدايا بهم بگو چي كار كنم بگو بگو چي كار كنم
چرا خدايا من چي كار
كردم به درگاهت آره ميدونم اينقدر تو اين دنيا واسه همتون نحس شدم
كه
ديگه هيچكي تحملمو نداره
كاش لااقلش كنارم بودي كاش مي تونستم همه ي
حرفامو بزنم
كاش همش واسم گريه نبود بغض نبود اشك نبود
كاش مي تونستم
كاري كنم غير از اينا
اون دفعه گفتم نااميد نميشم خدايي دارم گفتم در
نااميدي بسي اميد است
پس كوش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنياشو ديگه نمي خوام لحظه
هاشو ديگه نمي خوام ديگه از همشون از همه چيز خسته شدم
هيييييييييييييييييييييچچچچچچچچچچچچچچيييييييي نمي خوام
فقط تو رو مي
خواستم خود خودت وجودت چشات لبات كه واسم بگه
خودم مي خواستم در
كنارت كه بگم
همه چيز و بگم همه چيز ووووو ولي تو كجايي؟
من تا كي صبر
كنم
ديگه بريدم به خدا به خدااااااااااااااااااااااكه بريدم ديگه خسته
شدم

سلام دوستان خوبم
شايد همتون قصه ليلي ومجنون
واز بر باشيد!!!
ولي يه نكته جالب تو اين قصه
هست كه ميدونم كمتر به اون توجه كردين!!
واون اينه كه گفتن: وقتي كه
مجنون مجنون شد وهنوز اوميدي از طرف
پدرش براي دست برداشتن مجنون
از ليلي بود يه روز اونو براي زيارت كعبه
ميبره وقتي رسيدن پدر مجنون به
اون ميگه: پسرم رو به خانه خدا كن و
از اون طلب كن كه تو رو شفا
بده بر گردي سره خونه زندگي
مجنون قبول ميكنه اين كارو
بكنه !!
پس رو به كعبه ميكنه و اينو
ميگه:
گويند كه خو ز عشق وا كن
ليلي طلبي ز دل رها كن
يارب تو مرا بروي ليلي
هر لحظه بده زياده ميلي
جالب كه اينم گفتن :
كه ليلي يه دختر سياه پوست بوده
و زيبا نبوده حالا به نظر شما چرا مجنون مجنون ليلي شد
مگه اون ليلي رو چي ميديد كه
ديوانه وار اونو ستايش مي كرد

رسم دوستي اينست.
روزي با کسي آشنا مي شوي
انتخاب مي کني
دوست ميداري
دوستت مي دارد
و روز بعد :........"فاصله"
"تنهايي"،
"تنهايي"
عشق ناتمام مي گويد:
من تو را دوست دارم چون به تو نياز دارم.
عشق تمام مي گويد :
من به تو نياز دارم چون تو را دوست دارم.


اگر مي
دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را
فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم
را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را
تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به
عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي

عادت
كردهايم بي سلام از كنار هم بگذريم
عادت
كردهايم بي جنگل بي دريا و بي عشق
باشيم عادت
كردهايم به آكواريمهاي شيشهاي
بياييد
براي تمام كوهها رودها و دشتها نامههاي
عاشقانه
بنويسيم و روي كاغذ سيگار نقاشي
بكشيم قاصدك
را كبوتر را و شايد بامي براي پرواز
را....
به جاي دسته گلي که فردا برسر قبرم ميگذاري،
امروز به شاخه گلي کوچک يادم کن، به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم نصار ميکني،
امروز با تبصمي شادم کن، به جاي اون متن هاي تسليت که فردا در روزنامه ها مي
نويسي، امروز با پيام هاي کوچک خوشحالم کن . من امروز به تو ا حتياج دارم نه
فردا...
دختر به پسر گفت : هميشه پيشم مي موني ، پسر گفت : آره ،
دختر گفت حتي اگر بدوني که چشمم کوره ، پسر بازم گفت آره . بعد پسر به دختر گفت
: اگر روزي چشمانت خوب بشه و بتوني ببيني تو پيش من مي موني ، دختر گفت بدون
ترديد مطمئن باش ، به دختر خبر دادن که دو تا چشم براي پيوند زدن آمادست ،
پيوند انجام شد دختر توانست ببيند . روز قرار با پسر ، دختر ديد که پسر کور است
. پسر گفت حالا پيشم مي موني دختر گفت نه . پسر گفت : متاسفم . تو با اين چشم
هاي آريه اي که هديه اي
از من بود فقط نگاه مي کن

بی تو..
نه بوی خاک
نجاتم داد
نه شمارش
ستاره ها تسکینم داد..
چرا صدایم
کردی؟ چرا؟
اگر واژه ها از دل بر آیند٬
نیازی به تاکید نیست٬
اگر چیزی باشد که باید با حرکت
دستها انتقال یابد٬
دستها خود از عهده کار بر می
آیند٬نه٬ کار دیگری لازم نیست.
اگر چیزی در
نگاه تو باشد٬خود جاری خواهد شد.
ارنه٬همه و
همه ٬چیزی جز تزویر نخواهد بود

به بلبلی عاشق گفتم ....
تا به
حال از گلی پژمرده سراغی گرفته ای ...؟
با بوته
ای سرما زده همنشینی کرده ای ....؟
به
عیادت گل حسرت رفته ای .....؟
بوسه ای
بر گلبرگهای گل انتظار نشانده ای ....؟
تا به
حال در گورستان پائیز بوته لرزانی را در آغوش گرفته ای........ ؟ قلبت را بر
خارش فشرده
ای
......؟ با خون گرمت آبیاریش کرده ای......؟ و با گرمای وجودت معشوق را به
گل نشانده
ای....!!!!؟؟؟؟
تو هم
مثل ما انسانها هزار رنگی و عاشق رنگ ...کنار گلی خوشرنگ می نشینی.. آواز ریا
سر
میدهی
گل دلداده را رها میکنی .... می پژمرانی .....تمامی عمر کوتاهش را به انتظارت
می
نشانی
...و هوسبازانه به خلوت گلی دیگر می گریزی.......... !!!!!
.................................................
يادمان باشد اگر
خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر
بی سر و پايی نکنيم.....

ز بس در شهر
تنهايي برفتم كو به كو خسته
شده چون موي شبگونت وجودم مو به مو خسته
چو نيزار زمستاني، يخ آجين گشته هر بندم
نيايد نغمه ي گرمي ز ناي اين گلو خسته
اگر چه جان به لب دارم، و يا چون لاله تب دارم
ز شوق ديدن رويت، نيَم از آرزو خسته
در اين شهر فراموشي، يكي هم ناله مي خواهم
نشد هم ناله اي پيدا و من از گفت و گو خسته
الا ساقي، بر افروزان چراغ باده را امشب
خمستاني مهيا كن، مكن دست و سبو خسته
نيَم كمتر ز مجنون بيابان گرد جان خسته
كه ليلاي وصالت را شوَم از جُست و جو خسته

دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او
را دوست ندارد مگر او چه گناهي کرده که تنها شده
جرم تنهايي چيست که هيچکس او را
نميخواهد ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي
او رفته بود.تنهاي تنها نيمه شب او را
مرده کنار حوض خانه پيدا کردم از گريه چشمانش قرمز
بود برايش گريستم آخر او از تنهايي
مرده بود تنهايي مردو من تنها تر شدم....

تقديم به سنگ صبور
عزيز:
عشق را دوست دارم ولي
نه در قفس بوس را دوست دارم نه در هوس
تو
را دوست دارم تا آخرين نفس

مي نويسم با دستي لرزان و قلبي شکسته با چشمي گريان مي نويسم از شور عشق از تو تا
که
باور کني ديوانه وار دوستت دارم

در خواب ناز بودم شبي
ديديم کسي در مي زند
در را گشودم روي او
ديدم غم است در ميزند
اي دوستان بي وفا
از غم بياموزيد وفا
غم با آن همه بيگانگي
هر شب به من سر مي زند

من همون تک درخت خشکیده توی
کویر داغ تنهایی ام که همه بردنم ازیاد
گاهی گم کرده راهی از کنارم
میگذشت تکیه بر ساقه خشکیده ام می دادو با خنجری در
دستانش ساقه ام را نوازش میکرد
ولی چه زود از من خسته میشدو می رمید
اه گرمای کویر تنهایی ریشه ام
را خشکانده
شاید رهگذر دیگری در شب ساقه ام
را به آتش زند
ولی اگر سوزاندن ساقه ام خاطر
تنهای او را پر کند
پس به او می گویم بسوزانم چرا
که زخم خنجر دیرینه بر ساقه دارم
خشکیده ام تنها و بی پناهم
بسوزان و جودم را خاکستر کن
.......
بسوزان که بدادم رسیده ای
سوختم سوختم ای قوم رهایم نکنید
سر به صحرا زدم از ننگ سر عاقل
خویش

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو
مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه
بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه
خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت
دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو
سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
زدم
غــرور لعنتي
ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو
بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله
نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم
شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از
خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره
تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماس رو
عشق عروسکی
از آن هنگام که چشم
به جهان گشودم در گوشم طنین انداخت
می گفت در تمام مراحل
زندگی با تو هستم از او
پرسیدم تو کی هستی من عشق تو
هستم اولا فکر می
کردم عشق عروسکی است که میتوانم با آن
بازی کنم
ولی وقتی که بزرگ شدم دانستم عروسکی هستم
در دست غم.
کاش
نمي ديدمش.....کاش نميشناختمش....... کاش دوستش نداشتم کاش بهم نميگفت دوستم
داره....... کاش اون جريان لعنتي پيش نميومد.....کاش دلمو نميشکست کاش
نميبخشيدمش..... کاش دوباره دلمو نميشکست..... کاش دوباره نميبخشيدمش....... کاش
اين دل نبود کاش او نبود کاش من نبودم حالا به جايي رسيدم که ميبينم اگه فراموشش
نکنم نابود ميشم
......................................
باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم اشك
ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم در نگاه خسته ات،دنبال حرفي تازه ام هر چه مي
خواهي بگو ، من هم دعايت مي كنم خسته اي ،طاقت نداري ،پس رهايت ميكنم رفته اي،من
مانده ام،در انتها ي عشق تو رفته ام قربان عكست،چشم زير پايت ميكنم
...................................
اگه تورو خواستن اشتباهه اگه
باتوبودن اشتباهه اگه عاشق توبودن اشتباهه اگه واسه تومردن اشتباهه پس توبهترين و
قشنگترين اشتباه زندگي من هستي (کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!)
کوهنورد به سختي بالا ميرفت سنگها را
يکي پس از ديگري پشت سر مي گزاشت
در اين کشاکش ناگهان پايش لغزيد
و از طناب جدا شد
کوهنورد هر چه بالا رفته بود داشت بر ميگشت
و تمام لحظات زندگيش را مرور مي کرد
يک لحظه
با تمام وجودش از خدا کمک خواست
ودر همان لحظه طنابش به صخرها گير کرد
و بعد از چند لحظه
از خدا خواست تا در سرما يخ نزند
در همان لحظه صدائي آسماني
ندا داد که طناب را رها کن
ولي چون در آن کولاک جائي را نمي ديد
ترسيد
و به ندا اهميت نداد
ندا دوباره برخواست ولي باز ترسيد
هنگام صبح
وقتي کوهنوردان در آن مسير مي رفتند
جسم يخ زده او را يافتند
در حالي که
با زمين کمتر از يک متر فاصله داشت
پس بيائيد به ندا اعتماد
کنيم
.....................................................................
كردن
كاش واژه حقيقت آنفدر با لبها صميمي بود كه براي گفتنش نيازي به شهامت نبود

تولد و مرگ دو امر اجتناب ناپذیرند ؛ پس
سعی کنیم فاصله این دو را به بهترین نحو بگذرانیم
در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي...
پرستو محکوم به کوچ کردن... شمع محکوم به
اشک ريختن...
خارها محکوم به تنهايي... روز محکوم به
غروب کردن...
شب محکوم به رسيدن... قلب با همه ي پاکي
وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه
محکوميتي شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟
اما اي کاش همه ي اين
محکوميتها زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟

خواهش می کنم اگه
زحمتی نیست این شعرو تا آخر بخونید
دوره گرد
ياد دارم يك هواي سرد سرد
مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
اشك در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت ناله زدو بغضش شكست
اول سال است و نان در سفره نيست
اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟
بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!
اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!
چهره اش ديدم كه لك برداشته
دست خوش رنگش ترك برداشته
سوختم ديدم كه بابا پير بود
بد تر از اين خواهرم دلگير بود
مشكل ما درد نان تنها نبود
حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!
ناگهان آواز خوب دوره گرد
پرده ي انديشه ام را پاره كرد
دوره گردم كهنه قالي مي خرم
دسته دوم جنس عالي مي خرم
گر نداري كوزه خالي مي خرم
كاسه وظرف و سفالي مي خرم
خواهرم بيرون دويد بي روسري
كه اي آقا سفره خالي مي خري...

چقدر سخت است با خاطرات زنده بودن
نفس كشيدن نمردن ، زندگي!!!!افسوس،آه،دردو رنج
غربت، بي كسي دربدري
نه خداي من من تنها نيستم
اينها همه يار منندو من بي خبرم!!!
اي سكوت خاموش باش با من مگوي!!!
ديگر توان ندارم جانم بلب رسيده
بس است ديگر بس است.
واما تو، تو كه رفته اي
چنان شتابان ميرفتي كه از من دور شده اي
هيچ وقت به تو نخواهم رسيد
روزهايي كه سراغم ميگرفتي در تنهايي گم شده
مي تواني پيدايشان كني؟؟؟
هرگز!!!!
آسوده باش ،آرام باش،زندگي كن ...
من تنها نيستم !!!
خدا با من است
(تنهاترين عاشق )
برای عشق سعی کن ولی هرکز آن را گدایی نکن

دبير
زيست شناسي:عشق مرضي است که ميکروب آن از چشم وارد بدن ميشود !!!
دبير شيمي:عشق تنها اسيدي است که در قلب اثر دارد!!!
دبير ديني:عشق موهبتي الهي است که خداوند به بندگان خود هديه داده است !!!
دبير رياضي:نسبت عشق به بدن مثل خون است به رگ!!!
دبير ادبيات:عشق بايد مانند عشق ليلي و مجنون پاک و استوار باشد!!!
دبير ورزش: عشق توپ فوتبالي است که به دروازه ي هر قلبي اصابت مي کند!!!


به من نخند یه روز دلت دل به
کسی میبنده اون روز میبینی عاشقی گریه داره نه خنده!!
منهم يه روز ميخنديدم به اشك
سرد عاشق باور نميكرد دل من ناله و درد عاشق...!!!

زندگی به من آموخت چگونه اشک
بریزم اما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم
در يك زندگي , در يك بودن زندگي
را به دست مرگ بخشيده ام آه در دلم به سكوت نشسته
وفريادم زير شلاق سايه ها شكسته
كوير بي تاب تنم در تمناي دستان تو ميسوزد با من بمان
حتي به اندازه يك لحظه

رسيـــدي
به سادگـــــــي رو روياهام يه خــطّ قرمــز کشيدي اگر چه يادت نميـــــــاد امّا
مي خوام دعــــات کنم بر نمي گـردي ولي
من
بازم مي
خــوام صدات کنم

اگر نمئ توانيم آن چيزي راكه
دوست داريم به دست آوريم پس بياييد آن چيزي راكه به دست
مي آوريم دوست بداريم

اين دفعه اگه داشت بارون ميومد از زيرش فرار نکن
برو زير بارون ببين چنتا از دونه هاي بارون رو
ميتوني بگيري اندازه قطره های بارونی که تونستی
بگیری دوستم داری اندازه قطراتي که
نتونستي بگيري
دوست دارم

چهار شمع به
آهستگي مي سوختند،در آن محيط آرام صداي صحبت
آنها به گوش
مي رسيد شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم،هيچ
کسي نمي
تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودي
مي
ميرم.......سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش
شد ...
شمع دوم
گفت:من ايمان واعتقاد هستم،ولي براي بيشتر آدم ها ديگر
چيز ضروري
در زندگي نيستم پس دليلي وجود ندارد که ديگرروشن
بمانم.........سپس با وزش نسيم ملايمي ايمان نيز خاموش گشت شمع
سوم با
ناراحتي گفت:من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگ
ر روشن
بمانم،انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و
اهميت مرا
درک نمي کنند،آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک
ترين کسان
خود عشق بورزند..............طولي نکشيد که عشق نيز
خاموش شد...
ناگهان
کودکي وارد اتاق شدو سه شمع خاموش را ديد،گفت:چرا شما
خاموش شده
ايد،همه انتظار دارند که شما تا آخرين لحظه روشن
بمانيد.........سپس شروع به گريه کرد...........پــــــــس شمع چهارم
گفت:نگران
نباش تا زماني که من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع
ها را
دوباره روشن کنيم،مـن خودم با چشماني که از اشک و شوق مي
درخشيد.....کودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد.
